عمر عروسک
وای نه داره میاد داره بهم نزدیک میشه حضورش رو احساس
میکنم خدایا می ترسم کمکم کن اگه الان بیاد چه جوری منو
می بره وای نه سخت مرگ خیلی سخت دارم دیوانه میشم
کمککککککککککککککککککککککککککککککککککک این صدای
مترسک کوچک وزرد رنگ بود که از مرگ می ترسید والتماس
خدارا می کرد تا دوباره به او فرصت دهد تا حداقل برای یک
دقیقه به انسان تبدیل شود وبتواند کارهای انسان هارا بکنداین
9باری بود که از خدا فرصت می خواست اما باد 10اورامی برد
مطمئنم کسی دارد به سوی مزرعه می آیداو کیست شاید باد
10 وآخر زندگی مترسک باشدمترسک می گوید خدایا از رفتن
باد 9چیزی نگذشته فرصت کمی به من دادی آخه چرا؟سلام
مترسک این صدای آدمی بود که به سوی مزرعه می آمد
مترسک از دیدنش بسیار خوشحال شد واولین سوال این بود:
آمدی؟آدم با تعجب به مترسک نگاه کرد وگفت درباره ی چه
چیزی حرف میزنی؟مترسک از خدا تشکر کرد وگفت :تو همان
آدمی هستی که قرار است جای مرا بگیرد؟ آدم به مترسک
نگاه کرد وگفت: تو در مورد چه چیزی حرف میزنی؟ مترسک
گفت: من با خدا قراری دارم اون به من قول داده یک آدم لا اقل
برای یک ساعت جای مرا بگیرد مترسک در حال تعریف کردن
بود که ناگهان اشکهایش جاری شد آدم خیلی دلش برای
مترسک سوخت وقبول کرد تنها یک ساعت جایش را با مترسک
عوض کند مترسک باخوشحالی صورت آدم را بوسید وگفت زود
برمیگردم بله درست فهمیدید مترسک وآدم جای خود را عوض
کردند مترسک دیگر حالا یک آدم بود واحساس بزرگی میکرد
احساس میکرد نباید حتی یک لحظه را هم از دست بدهد پس
با خوشحالی در خیابان ها راه میرفت که ناگهان یک ماشین
باسرعت زیادی به مترسک خورد وآن را روی زمین انداخت
مترسک نه بهتره بگوییم آدم بیچاره وقتی چشم باز کرد خود را
در روی یک تخت سفید دید همچنین دید دورش پرازتخت های
سفید است که روی آنها آدم های عجیبی خوابیده اند ودور
ورشان پر ازسیاهی بود ناگهان خانمی وارد اتاق شد ومترسک
را معاینه کرد بعد با ناراحتی پارچه ی سفیدی روی سرش
انداخت وگفت خدابیامرزتش انجابود که مترسک فهمید مرده
وآخرین جمله ی خود راگفت وچسشمهایش رابست:خدایا
کاش فقط یک بار دیگر فرصت مترسک شدن رابه من میدادی.
نظرات شما عزیزان:
نسیم 
ساعت14:22---2 دی 1391
خیلی قشنگ بود عزیزم};-};-
پاسخ:سلام آجی اگه خوشت اومده عضو وبم شو لطفا؟